ماندن در (( عین )) عاشقی !
روز اول بود و اولین حرف ، (( الف )) ، آموزگار بر تخته سیاهمان نوشت :
(( الف ، دال ، میم ))
دانستیم که آدم را میگوید . ولی گفت :
هرگز این سه حرف را نخواهید آموخت ؛ مگر آنکه پیش تر ؛ سه حرف دیگر را آموخته باشید ، ....
که الفبای آدمی ، نه با الف ، که با ( عین ) آغاز میشود و آن حرف اول عشق است ....
نوشتیم عشق که ساده بود !
بخشش کردیم و خشنود شدیم از آن که ، یک بخش بیشتر ندارد .....
آموزگارمون گفت :
(( تاریخ را با همین سه حرف خواهیم آموخت ، جغرافیا ، طبیعت را و نجوم را و فلسفه و ارقام را و هر آنچه می جویید . ))
ما نوشتیم :
(( عشق است و هر آنچه میجویی ))
آموزگارمان گفت :
ریشه اش را کسی نمیداند ، نه در قاموس های عرب آمده است و نه در لغت نامه های فارسی ؛ ریشه اش آتش است و تغییر می کند ؛ آن قدر که عشق از آن سر بر آورد ....
(( و عشق که سر بر آورد از آن ، هم عاشق می سازیم و هم معشوق ... ))
فعلش هم عاشق شدن است و عاشق کردن نیز !
(( عاشق کردن )) امّا کار ما نیست که فاعلش (( اوست )) و خود ، فعلش صرف می کند .
(( ما تنها عاشق میشویم ... ))
آنگاه ما را تنها گذاشت ، تا عشق را به گذشته و حال و آینده ببریم و مشقمان شد :
(( عاشق شدم ؛ عاشق میشوم ؛ عاشق خواهم شد ))
روزها و ماه ها گذشته ، سال ها نیز ، و آموزگارمان چیزی نگفت ، مگر آنکه از (( عین و شین و قاف )) عبورش داده بود .
او گفت و گفت و ما نوشتیم و نوشتیم ، درس ها تمام شد و آموزگارمان گفت :
(( گفتنی گفته شد ؛ امّا آموخته نمی شوید مگر به امتحان ! ))
پرسیدیم :
(( از کجای عشق ، امتحان می آید ؟ ))
خندید و گفت :
(( از هر کجای آن که بیاید ، آسان نیست. ))
گفتیم :
((کاش میشد دفترهایمان را با خود بیاوریم و کتاب ها و جزوه هایمان را ، این همه را نمیشود که حافظه سپرد .))
و نمیدانستیم که سوادمان ، سیاهی است !!!
گفت :
((با دفتر باز و کتاب باز امتحان دهید ، اما نکند چشم هایتان بسته باشد .... ))
امتحان شروع شد ...
امتحانمان ، امّا یک سوال بیشتر نبود :
(( عشق را در زمان حال و در اول شخص مفرد بگویید . ))
خندیدیم و گفتیم :
(( عشق می ورزم و عاشقم ، همین ! ))
آموزگارمان گریست و گفت :
(( افسوس که فعلتان شناسه ندارد . ))
و گفت :
(( چه دلتنگ است آموزگاری که هیچ کس ، جواب سوالش را نمی داند ... ))
سال ها گذشته است و سوادمان را باد برده است و تنها داراییمان ، مشتی خاک است ...
سال ها گذشته است و ما از میان این همه حرف ، تنها در (( عین )) عاشقی مانده ایم .... !!!
وای نازنینم ؛ باور ندارم که تو رفتی .......
و تو رفتی به سرای ابدیت و من تک و تنها با چشمانی بهت زده وگریان از این دیار به دیار دیگری به دنبال تو گشتم و.....
وتورانیافتم ....
تو رفته بودی و فقط دستانی را به یادگار گذاشته بودی که گرمایش از حرارت خورشید چیزی کم نداشت....
تو رفتی به جایگاهت بدون من و به سوی کسی که متعلق به او بودی .
تو بی من رفتی و مرا با کوله باری از خاطرات رنگی وحرفهای ناگفته تنها گذاشتی .
.وحرفهای که مثل بغض در گلویم ماند و می ماند وحرفهایی که دیگر با عکسهای خندان که می شود گفت ؟
و....
و....
و....
و حال تنها چیزی که خواهان آن هستم بودن در کنارت وتنها چیزی را که باور نخواهم داشت رفتنت را....
تو رو خدا واسه آبجی گلم دعا کنید . واسش یه مشکلی پیش اومده .
شیما جان من و دوستام همیشه حمایتت میکنیم ...
خدا وصیت منو گوش بده . نامم رو بخون !
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون !
میسپرمش بهت میرم تموم تار و پودمو .
یه وقت نیاد برجنجونیش کسل کنی وجودمو .
خدا یه وقت کسی نیاد به دزده قلب سادشو.
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره .
خیلی بده زندگونی . خدا سپردمش بهت . مواظب عشقم بمون !
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی .
نزدیک ترین کسم اونه . خیلی دوسش داره بسه .
یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه .
خودم مهم نیست ولی اون نذاری تنها بمونه !
بمیرم واسه هق هقش . گریه چقدر بهش میاد ....
وقتی که هرسش میگیره میگه از من بدش میاد .
اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت !
همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت .

ایندفعه هم برگشتم .
دیوونم دیگه جدی نگیرید .
راستش به یه استراحت نیاز داشتم .
از همه کسانی که به من اظهار لطف کردن ممنونم و دست همشون رو میبوسم .
استاد احد . ساناز خانوم ( تنهاترین ) . آقا سامی . آقای ستوده عزیز . شیما گلم .
آقا رضا سلطان عزیزم . و ........................
دوستتون دارم .
راستی از کسی که این کامنت رو برام گذاشته با نام یه آشنا خواهش میکنم ازش
خواهش میکنم که خودش رو بهم معرفی کنه .
( این کامنت رو میگم . :)
سلام
مثل اينكه جدي جدي ديگه تصميم گرفتي ننويسي ؟؟!!
هر جور راحتي ... نه بهت مي گم بمون نه مي گم برو ... ولي اين رو بدون يكي اينجا بود كه با نوشته هات خيلي حال مي كرد .
يكسال بيشتره كه ميام و وبت رو مي خونم . ولي هيچوقت برات كامنت نذاشتم . نمي دونم چرا !!!
شايد احساس مي كردم اگه بدوني يه آشنا متنهات رو مي خونه ، متنهايي كه شايد حدود 50 درصدشون تمام يه جورايي با احساسات و اتفاقات اون روزت ارتباط داشت ، ديگه نمي نوشتي ...
ولي از حالا ديگه تصميم گرفتم نظر بدم . تمام اون نظر هايي كه اين 14 ، 15 ماه ندادم و تو گلوم گير كرده رو بگم .
--------------------------
موفق و پيروز باشي
(درست همون جمله اي كه خودت آخر نظرات ميدي ، اينم گفتم تا بدوني چه قدر دقيقم و برام مهمي كه به اين چيزا توجه مي كنم )
ولی هر کی هستی میدونم حال و هوات یه جورایی مثل خودمه .
چون اگر حال و هوات مثل من نبود تو این کلبه نمیومدی .
شاید یه آدم غریب باشی مثل خودم . شایدم .......
ولی به هر حال هر کی هستی دوستت دارم .
راستی تا ۱ ساعت دیگه سال تحویل میشه و میرسیم به سال ۱۳۸۷ .
این لحظه های آخر سال خیلی غریبن واسه من .
ایشالا که همتون سال خوبی داشته باشین در کنار هر کسی که خوشین .
منم حالا حالا ها قصد نوشتن دارمممممممم و خواهش میکنم اگه دوست داشتین
بازم پیشم بیایید .
دوستتون دارم .
تا بعددددددد ................
رفتن اما نرسیدن
لب دریا تشنه مردن .....

سلام .
امروز عاشورا بود و الان که دارم مینویسم شام غریبانه !
امشب دلم وحشتناک گرفته .
یاد بهارم افتادم . ( آخ . بهارم اگه بودی ..... )
الان توی اتاقم نشستم . اتاق تاریکه تاریکه .
فقط یه شمع روشن کردم .
آخی ...
بهار الان نمیدونم کجایی ؟ ولی میدونم جات خیلی راحته . ولی میدونم که الان تو آسمونا داری میگردی .
خیلی دوست دارم . ! . روحت شاد .....
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.
دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.
دخترکم!دلم برای نگاههای معصومانه ات تنگ شده است .برای وقتی که تو را در آغوشم میگرفتم و تو با چشمان سیاهت معصوم و بی گناه به من خیره میشدی.برای آن تن کوچک و نرمت که بوی بهشت میداد.برای دستان کوچکت که انگشتانم را محکم در بین خود میفشرد.
دلم برای نگاه کردن در چشمانت تنگ شده است.برای وقتی که با بازیگوشی به رویم لبخند میزدی.برای سرخی گونه هایت که انگار از گلبرگهای گل سرخ رنگ گرفته بود.
تو را کجای ذهنم به فراموشی سپردم؟تو را چه کسی از من دزدید؟
دخترکم!اگر کنارم بودی،در آغوشت میگرفتم و برایت لالایی میخواندم.برایت قصهء آن شاهزادهء مهربان را میگفتم که دخترک قصه را از دست دیو سیاه نجات میداد.
تو را در بستری از گلهای سپید یاس میخواباندم،به ابرها میگفتم برایت سایه بان باشند،و به چلچله ها میگفتم رؤیای شیرین تو را با نغمه هایشان بر هم نزنند.
دخترکم اگر تو اینجا بودی،به نسیم میگفتم همیشه بوزد تا گرمای خورشید تن لطیفت را تبدار نکند.من برایت از ماه قصه میگفتم،از عشق،از نور ،از مهربانی.
و آنقدر نوازشت میکردم تا آرام به خواب فرو روی و هر صبح آنقدر بر تنت بوسه میزدم تا آرام آرام بیدار شوی.
دلبندم!من اجازه نمیدادم هیچ چیز در این دنیا بلور نازک دلت را بشکند،اجازه نمیدادم غم، پا به خانهء شیشه ای دلت بگذارد.
دختر کوچکم،تو تکه ای از وجود منی،تو تنها دلخوشی من در این دنیای سیاه و تاریکی،تو تنها امید منی.کاش میدانستم تو را چه کسی از رؤیاهایم ربود.دلم برای ابریشم موهایت تنگ شده نازنینم. دیشب تو در آغوش چه کسی به خواب رفته ای؟
بنام خدا
شاید خود خداهم با آفرینش موجودی بنام مادر دعا می کرد خود نیز مادری داشته باشد ۰ روز مادر مبارک ۰
گمان می کنم برای جبران گوشه ای رنجهای شما باید کاری بکنم ؛ کاری که با خرید گل و شیرینی یا هدیه ای کوچک تسکین داشته باشد .
دوست دارم به جای آن شبهای درازی که من را بر روی پاهایت آنقدر تکان می دادی تا بخوابم گونه ها یت را غرق در بوسه کنم ؛ دوست دارم دارم پیش پایت بنشینم و تار موهای سفید را از لا به لای گیسوانت جدا کنم تا هرگز پیری به سراغت نیاید .
دلم می خواهد دستهای مهربانت را که گاهگاهی دردشان آزارت می دهد ؛ آنقدر بر روی سینه ام بفشارم که ضربانهای قلبم برای همیشه درد آنها را تسکین دهد .
مادر خوبم !
می دانم که تو بزرگوار تر از آن هستی که برای خودت آرزویی داشته باشی .
من آرزوهایت را مسرور کرده ام .
آرزوهای کوچک و بزرگی که برای من و دیگران داری .
اما در خواستم از تو این است که برای یک بار هم که شده در مورد خودت آرزویی بکنی
چرا که آرزوی مادران خوب و شایسته را خداوند بزرگ بر آورده می کند .
دلم می خواهد که از خدا بخواهی که عمرت را طولانی و رنجهایت را کوتاه کند .
از او می خواهم که خودش پاداش بزرگ فداکاری هایت را بپردازد .
پاداش آن لالایی های شبانه را ؛ پاداش آن دلشوره ها و دلواپسی هایی را که برای تربیت
صحیحم داشتید و دارید .
او خدایی بزرگ است و می داند که چگونه از اعمال بزرگ بندگانش قدردانی کند ......
شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم خرمن نور شوم تا پر و بالت ببوسم .
چنگ ناهید شوم نغمه گر بزم تو گردم نفس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم .
عرق شرم شوم روی دلارات ببوسم سرمه نار شوم نرگس شهلات ببوسم .
عطش مستی و وسواس گنه کردم و هردم با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم .
هوس عشق شوم ؛ ره بدل بزم تو یابم خنده مهر شوم ؛ ساغر لبهات ببوسم .
رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم .
کاشکی مست ؛ شبی در بر من بی خبر افتی تا بکام دل آشفته سراپات ببوسم .
