تبليغاتX
چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم

ماندن در (( عین )) عاشقی !

 

روز اول بود و اولین حرف ، (( الف )) ، آموزگار بر تخته سیاهمان نوشت :

 

(( الف ، دال ، میم ))            

دانستیم که آدم را میگوید . ولی گفت :

 

هرگز این سه حرف را نخواهید آموخت ؛ مگر آنکه پیش تر ؛ سه حرف دیگر را آموخته باشید ، ....

 

که الفبای آدمی ، نه با الف ، که با ( عین ) آغاز میشود و آن حرف اول عشق است ....

 

نوشتیم عشق که ساده بود !

 

بخشش کردیم و خشنود شدیم از آن که ، یک بخش بیشتر ندارد .....

 

آموزگارمون گفت :

 

(( تاریخ را با همین سه حرف خواهیم آموخت ، جغرافیا ، طبیعت را و نجوم را و فلسفه و ارقام را و هر آنچه می جویید . ))

ما نوشتیم :

 

(( عشق است و هر آنچه میجویی ))

آموزگارمان گفت :

 

 ریشه اش را کسی نمیداند ، نه در قاموس های عرب آمده است و نه در لغت نامه های فارسی ؛ ریشه اش آتش است و تغییر می کند ؛ آن قدر که عشق از آن سر بر آورد ....

 

(( و عشق که سر بر آورد از آن ، هم عاشق می سازیم و هم معشوق ... ))

 

فعلش هم عاشق شدن است و عاشق کردن نیز !

 

(( عاشق کردن )) امّا کار ما نیست که فاعلش (( اوست )) و خود ، فعلش صرف می کند .

 

(( ما تنها عاشق میشویم ... ))

 

آنگاه ما را تنها گذاشت ، تا عشق را به گذشته و حال و آینده ببریم و مشقمان شد :

 

(( عاشق شدم ؛ عاشق میشوم ؛ عاشق خواهم شد ))

 

روزها و ماه ها گذشته ، سال ها نیز ، و آموزگارمان چیزی نگفت ، مگر آنکه از (( عین و شین و قاف )) عبورش داده بود .

او گفت و گفت و ما نوشتیم و نوشتیم ، درس ها تمام شد و آموزگارمان گفت :

 

(( گفتنی گفته شد ؛ امّا آموخته نمی شوید مگر به امتحان ! ))

 

پرسیدیم :

 

(( از کجای عشق ، امتحان می آید ؟ ))

 

خندید و گفت :

 

(( از هر کجای آن که بیاید ، آسان نیست. ))

 

گفتیم :

 

((کاش میشد دفترهایمان را با خود بیاوریم و کتاب ها و جزوه هایمان را ، این همه را نمیشود که حافظه سپرد .))

 

و نمیدانستیم که سوادمان ، سیاهی است !!!

 

گفت :

 

((با دفتر باز و کتاب باز امتحان دهید ، اما نکند چشم هایتان بسته باشد .... ))

 

امتحان شروع شد ...

 

امتحانمان ، امّا یک سوال بیشتر نبود :

 

(( عشق را در زمان حال و در اول شخص مفرد بگویید . ))

 

خندیدیم و گفتیم :

 

(( عشق می ورزم و عاشقم ، همین ! ))

 

آموزگارمان گریست و گفت :

 

(( افسوس که فعلتان شناسه ندارد . ))

 

و گفت :

 

(( چه دلتنگ است آموزگاری که هیچ کس ، جواب سوالش را نمی داند ... ))

 

سال ها گذشته است و سوادمان را باد برده است و تنها داراییمان ، مشتی خاک است ...

 

سال ها گذشته است و ما از میان این همه حرف ، تنها در (( عین )) عاشقی مانده ایم .... !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

وای نازنینم ؛ باور ندارم که تو رفتی ....... 

و تو رفتی به سرای ابدیت و من تک و تنها با چشمانی بهت زده وگریان از این دیار به دیار دیگری به دنبال تو گشتم و.....

وتورانیافتم ....

تو رفته بودی و فقط دستانی را به یادگار گذاشته بودی که گرمایش از حرارت خورشید چیزی کم نداشت....

تو رفتی به جایگاهت بدون من و به سوی کسی که متعلق به او بودی .

تو بی من رفتی و مرا با کوله باری از خاطرات رنگی وحرفهای ناگفته تنها گذاشتی .

 .وحرفهای که مثل بغض در گلویم ماند و می ماند وحرفهایی که دیگر با عکسهای خندان که می شود گفت ؟


و....

و....

و....


 
و حال تنها چیزی که خواهان آن هستم بودن در کنارت وتنها چیزی را که باور نخواهم داشت رفتنت را....

تو رو خدا واسه آبجی گلم دعا کنید . واسش یه مشکلی پیش اومده .

شیما جان من و دوستام همیشه حمایتت میکنیم ...

 

خدا وصیت منو گوش بده . نامم رو بخون !

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون !

میسپرمش بهت میرم تموم تار و پودمو .

یه وقت نیاد برجنجونیش کسل کنی وجودمو .

خدا یه وقت کسی نیاد به دزده قلب سادشو.

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره .

خیلی بده زندگونی . خدا سپردمش بهت . مواظب عشقم بمون !

خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی .

نزدیک ترین کسم اونه . خیلی دوسش داره بسه .

یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه .

خودم مهم نیست ولی اون نذاری تنها بمونه !

بمیرم واسه هق هقش . گریه چقدر بهش میاد ....

وقتی که هرسش میگیره میگه از من بدش میاد .

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت !

همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت .


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

سلاممممممممممممممممممممممممممم .

ایندفعه هم برگشتم .

دیوونم دیگه جدی نگیرید .

راستش به یه استراحت نیاز داشتم .

از همه کسانی که به من اظهار لطف کردن ممنونم و دست همشون رو میبوسم .

استاد احد . ساناز خانوم ( تنهاترین ) . آقا سامی . آقای ستوده عزیز . شیما گلم .

آقا رضا سلطان عزیزم . و ........................

دوستتون دارم .

راستی از کسی که این کامنت رو برام گذاشته با نام  یه آشنا خواهش میکنم ازش

خواهش میکنم  که خودش رو بهم معرفی کنه .

( این کامنت رو میگم . :)

سلام
مثل اينكه جدي جدي ديگه تصميم گرفتي ننويسي ؟؟!!
هر جور راحتي ... نه بهت مي گم بمون نه مي گم برو ... ولي اين رو بدون يكي اينجا بود كه با نوشته هات خيلي حال مي كرد .
يكسال بيشتره كه ميام و وبت رو مي خونم . ولي هيچوقت برات كامنت نذاشتم . نمي دونم چرا !!!
شايد احساس مي كردم اگه بدوني يه آشنا متنهات رو مي خونه ، متنهايي كه شايد حدود 50 درصدشون تمام يه جورايي با احساسات و اتفاقات اون روزت ارتباط داشت ، ديگه نمي نوشتي ...
ولي از حالا ديگه تصميم گرفتم نظر بدم . تمام اون نظر هايي كه اين 14 ، 15 ماه ندادم و تو گلوم گير كرده رو بگم .
--------------------------
موفق و پيروز باشي
(درست همون جمله اي كه خودت آخر نظرات ميدي ، اينم گفتم تا بدوني چه قدر دقيقم و برام مهمي كه به اين چيزا توجه مي كنم )

ولی هر کی هستی میدونم حال و هوات یه جورایی مثل خودمه .

چون اگر حال و هوات مثل من نبود تو این کلبه نمیومدی .

شاید یه آدم غریب باشی مثل خودم . شایدم .......

ولی به هر حال هر کی هستی دوستت دارم .

راستی تا ۱ ساعت دیگه سال تحویل میشه و میرسیم به سال ۱۳۸۷ .

این لحظه های آخر سال خیلی غریبن واسه من .

ایشالا که همتون سال خوبی داشته باشین در کنار هر کسی که خوشین .

منم حالا حالا ها قصد نوشتن دارمممممممم و خواهش میکنم اگه دوست داشتین

بازم پیشم بیایید .

دوستتون دارم .

تا بعددددددد ................

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط سلطان غم ها |

دل به تنها یی سپردن

رفتن اما نرسیدن

لب دریا تشنه مردن .....

سلام .

امروز عاشورا بود و الان که دارم مینویسم شام غریبانه !

امشب دلم وحشتناک گرفته .

یاد بهارم افتادم . ( آخ . بهارم اگه بودی ..... )

الان توی اتاقم نشستم . اتاق تاریکه تاریکه .

فقط یه شمع روشن کردم . 

آخی ...

بهار الان نمیدونم کجایی ؟ ولی میدونم جات خیلی راحته . ولی میدونم که الان تو آسمونا داری میگردی .

خیلی دوست دارم . ! . روحت شاد .....

  باید فراموشت کنم

 چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

 حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم


+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم کولرو خاموش میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم لورینا گوش میدم.
تلفن زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.
برادرم نگرانه که من همهء روز رو باید تنها باشم.من نگرانم که نکنه کسی زودتر از همیشه خونه بیاد.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.
دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره.
تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن.
تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش.
برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق.
من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری است.دور ِ‌ دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.
میفهمم نازنینم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.
برو نازنینم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی پس بیشتر از این آزارم نده.برو و بگذار سعی کنم فراموشت کنم.
دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این اضطراب کشنده خسته شده ام.
هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را ندارم.بفهم نازنینم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.
من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.
آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه نکرده را پس دهد؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود
تو شدی قصهء عشق،وقتی عاشقی نبود

 


به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.

دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند.
در رؤیاهایم تو را میبینم،تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود، بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد.وقتی کنارم مینشینی،وقتی با آن دو چشم سادهء روشن به من نگاه میکنی،وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی،وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد.و هر لحظه مرا در خود میفشارد.و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد.نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،اشکهای گرمم گونه هایم را میسوزانند.دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....تو به من بگو،با این قلب کوچک وعاشق و بیقرار چه کنم؟

دخترکم!دلم برای نگاههای معصومانه ات تنگ شده است .برای وقتی که تو را در آغوشم میگرفتم و تو با چشمان سیاهت معصوم و بی گناه به من خیره میشدی.برای آن تن کوچک و نرمت که بوی بهشت میداد.برای دستان کوچکت که انگشتانم را محکم در بین خود میفشرد.
دلم برای نگاه کردن در چشمانت تنگ شده است.برای وقتی که با بازیگوشی به رویم لبخند میزدی.برای سرخی گونه هایت که انگار از گلبرگهای گل سرخ رنگ گرفته بود.
تو را کجای ذهنم به فراموشی سپردم؟تو را چه کسی از من دزدید؟
دخترکم!اگر کنارم بودی،در آغوشت میگرفتم و برایت لالایی میخواندم.برایت قصهء آن شاهزادهء مهربان را میگفتم که دخترک قصه را از دست دیو سیاه نجات میداد.
تو را در بستری از گلهای سپید یاس میخواباندم،به ابرها میگفتم برایت سایه بان باشند،و به چلچله ها میگفتم رؤیای شیرین تو را با نغمه هایشان بر هم نزنند.
دخترکم اگر تو اینجا بودی،به نسیم میگفتم همیشه بوزد تا گرمای خورشید تن لطیفت را تبدار نکند.من برایت از ماه قصه میگفتم،از عشق،از نور ،از مهربانی.
و آنقدر نوازشت میکردم تا آرام به خواب فرو روی و هر صبح آنقدر بر تنت بوسه میزدم تا آرام آرام بیدار شوی.
دلبندم!من اجازه نمیدادم هیچ چیز در این دنیا بلور نازک دلت را بشکند،اجازه نمیدادم غم، پا به خانهء شیشه ای دلت بگذارد.
دختر کوچکم،تو تکه ای از وجود منی،تو تنها دلخوشی من در این دنیای سیاه و تاریکی،تو تنها امید منی.کاش میدانستم تو را چه کسی از رؤیاهایم ربود.دلم برای ابریشم موهایت تنگ شده نازنینم. دیشب تو در آغوش چه کسی به خواب رفته ای؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط سلطان غم ها |

بنام خدا

شاید خود خداهم با آفرینش موجودی بنام مادر دعا می کرد خود نیز مادری داشته باشد   ۰ روز مادر مبارک ۰

گمان می کنم برای جبران گوشه ای رنجهای شما باید کاری بکنم ؛ کاری که با خرید گل و شیرینی یا هدیه ای کوچک تسکین داشته باشد .

دوست دارم به جای آن شبهای درازی که من را بر روی پاهایت آنقدر تکان می دادی تا بخوابم گونه ها یت را غرق در بوسه کنم ؛ دوست دارم دارم پیش پایت بنشینم و تار موهای سفید را از لا به لای گیسوانت جدا کنم تا هرگز پیری به سراغت نیاید .

دلم می خواهد دستهای مهربانت را که گاهگاهی دردشان آزارت می دهد ؛ آنقدر بر روی سینه ام بفشارم که ضربانهای قلبم برای همیشه درد آنها را تسکین دهد .

مادر خوبم !

می دانم که تو بزرگوار تر از آن هستی که برای خودت آرزویی داشته باشی .

من آرزوهایت را مسرور کرده ام .

آرزوهای کوچک و بزرگی که برای من و دیگران داری .

اما در خواستم از تو این است که برای یک بار هم که شده در مورد خودت آرزویی بکنی

چرا که آرزوی مادران خوب و شایسته را خداوند بزرگ بر آورده می کند .

دلم می خواهد که از خدا بخواهی که عمرت را طولانی و رنجهایت را کوتاه کند .

از او می خواهم که خودش پاداش بزرگ فداکاری هایت را بپردازد .

پاداش آن لالایی های شبانه را ؛ پاداش آن دلشوره ها و دلواپسی هایی را که برای تربیت

صحیحم داشتید و دارید .

او خدایی بزرگ است و می داند که چگونه از اعمال بزرگ بندگانش قدردانی کند ......

  

 

شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم            خرمن نور شوم تا پر و بالت ببوسم .

چنگ ناهید شوم نغمه گر بزم تو گردم           نفس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم .

عرق شرم شوم روی دلارات ببوسم              سرمه نار شوم نرگس شهلات ببوسم .

عطش مستی و  وسواس گنه کردم و هردم      با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم .

هوس عشق شوم ؛ ره بدل بزم تو یابم            خنده مهر شوم ؛ ساغر لبهات ببوسم .

رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد               پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم .

کاشکی مست ؛ شبی در بر من بی خبر افتی   تا بکام دل آشفته سراپات ببوسم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 4:40 قبل از ظهر توسط سلطان غم ها |